سرزده
هر آنچه اتفاق می افتدروزگار غریب است (قسمت اول)
در روزگار ما چه شده که به سادگی بعد از یک نگاه به دیگران آینده آنها، گذشته و حالشان رو میفهمیم و جایگاهشان نزد خدا و بنده خدا رو مشخص میکنیم. پدربزرگ و مادربزرگ هامون میگویند که زمان جوانی و نوجوانی آنها هرگز چنین نبوده و بعد از تحقیق فراوان در مورد دیگران اگر به مسئله خلافی میرسیدند فرض رو بر آن میگذاشتن که تحقیقان آنان مشکل دار بوده. و حتی گذشته تر از اون که پیامبر گفتند که حتی اگر کسی آینده خود را در جهان دیگر پیش بینی کند (یعنی خود را بهشتی یا جهنمی بداند) اشتباهی بزرگ کرده است. وقتی در مورد خودمون چنین حقی را نداریم وای به حالمون که در مورد دیگری و سرنوشتش قضاوت میکنیم که همانا قاضی القضات خداست و بس.
کدوم ما در جایگاهی هستیم که در مورد دیگران قضاوت میکنیم، کدام ما حق هستیم که هر که مخالف ما بود نا حق است، کدام ما خود آب هستیم و ماندگار و کدام کف روی آب و فنا پذیر؟ چگونه اگر کسی حرف مخالف ما زد به دل ما خوش نیامد همه خوبی ها و حرف های زیبای او را از یاد میبریم، به فرض که حرف ما درست باشد و کسی با این حرف مخالفت کند، چرا ما با تمام حرف های خوب او مخالفت میکنیم؟ یاد حرف یکی از سیاسیون می افتم: “اگر روزی دشمن ما گفت فلان چیز خوب است و واقعا خوب بود چون مابا اودشمنیم باید اصل آن را رد کنیم و بگوییم که نه آن بد است؟” و یا ضرب المثلی داریم که میگوید به گوینده حرف کار نداشته باش ببین چه میگوید!
20 سال پیش چه کسی خود را در این جایگاه میدانست که بگوید علی شریعتی دارای ایمان قوی نیوده و هر آنچه گفته و نوشته از سر خوشی بوده و ماننده شعری وزن دار است؟ چه کسی ؟ الان اگه از پیر مرد ها یا پیر زن ها در مورد شریعتی سوال بپرسی باز هم نسبت به او نظر خوبی ندارند و او را همچون دیگران و یا برتر از دیگران نمیدانند.
و یا خیلی از مردمی که خود را داخل مذهب میدونند و ما بقی را خارج در مورد کتاب ها و افکار نویسندگانی امثال عبدالکریم ها و بهنود ها و … چه میدانند؟ تا به حال کتاب های آنان را خوانده اند یا که از بوق عده ای دیگر شنیدند که فلانی در کتابش در مورد ولایت فلان کفته و چنین افکاری نسبت به خدا دارد؟ به فرض که چنین افکاری دارند و چنین اند، این ها گواه بر این است که هر چه در قبل گفته اند باطل است و اشتباه؟
مقدمه ای برای شروع بحث و سوالات…
———–
پروردگارا به من آرامش بده تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم، دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم، بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم، مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
Cost
امروز سر کلاس بحث شد که بزرگترین لذت دنیا برای شما چیه؟! جواب های جالبی دادن بچه ها. یکی گفت که هیچ چیز لذت بخشی وجود نداره چون ما همیشه بعد از این که به یه چیز لذت بخش میرسیم چیز دیگه ای رو پیدا میکنیم که لذت بخش تره، به قولی همون دست بالا دست زیاده. اون اعتقاد داشت که همه این لذت ها بیخوده، لذتی که بهتر و لذیذ تر از اون باشه که دیگه لذت نیست. یکی بزرگترین لذتش خوابیدن و آهنگ گوش دادن بود. یکی در مورد مرگ گفت: هیجان انگیز ترین اتفاقی که تو دنیا برای آدم خواهد افتاد و اونو نمیتونه ببینه و حس کنه. (البته به نظر من میتونه حس کنه و ببینه ولی نمتونه از این تجربه دیگه استفاده کنه). یکی دیگه: بودن با کسانی که دوستشون دارم. یکی گفت دوست داره فقط شاد باشه و بخنده و حرفای دیگران براش مهم نباشه. من دوره اول که حرف زدم گفتم لذتی که برا همین الان باشه، نه الان سعی کنی برا چند وقت بعد، همین الان لذت ببری و تموم شه. نه آینده پشیمون بشی و نه بازم بخوای. (بعد از این که حرفم تموم شد یه ذره فکر کردم خودم زیاد حال نکردم با این که گفتم یا شاید بعد گفتم). یکی از این گفت که این لذت ها که میگن بچه ها ارزش نداره، کی میتونه بین چند تا چیز لذیذ بگه این از همه بهتره؟ اعتفاد داشت که لذت زباد چیز مهمنی نیست و وجود نداره و یا کم ارزشه. بحث ارزش اومد وسط من دوبراه یه چیز گفتم البته زیاد ربط نداشت ولی باید میگفتم: من نمیدونم تو منظورت از ارزش چیه، اما یه موضوع ساده در مورد ارزش. مثلا غذا، ما خیلی غذا ها میخوریم و میدونیم که ضرر داره و … اما خودمون انتخاب میکنیم خودمون میگیم کدومش برا ما بیش تر می ارزه، عمر طولانی تر یا لذت غذا؟! (من با مامانم هم این مشکل رو دارم هنوز به نتیجه رسیدم!) حالا اصل ماجرا اینجاست معلممون گفت اصلا این قانونه، همیشه برای رسیدن به چیزی باید چیزای دیگه رو از دست داد. این جا بود که اصلا بحث رفت سمت و سوی دیگه. تا الان از چیزای درستی برای چیزای دیگه گذشتیم؟! چیزه درستی رو فدای چیزه دیگه کردیم (کور شه چشم هر کس که چشم نداره ببینه میگم چیز). چه وقتایی خیلی چیزا رو فدای غرورمون کردیم یا شاید حماقت، بر عکسش چطور!؟ نمیدونم ولی هر چی بیشتر داردم فکر میکنم میبینم اشتباهاتم بیش تر میشه.
پی نوشتها:
1- همه این حرفا سر کلاس جبر از این شروع شد که جبر به چه درد میخوره!
2- آخرای کلاس این حرف اومد وسط که ما چه قدر از زندگیمون رو حسرت خوردیم، ای کاش میشد و میکردم و با ای کاش نمیکردم؟! خودم فکر کنم بیش از 90%
3- فضای کلاس باحال بود زیاد موضوع بحث مشخص نبود هر کسی پا میشود و هر چی میخواست میگفت یا بحث میرفت اون سمت یا نه
آینده سازانیم؟
خس و خاشاک امروز یا ملت شریف چند روز قبل از انتخابات یا آینده سازان چند وقت قبل ترها بازم به خیابون ها اومدن. باز هم درگیری بین آینده سازان و سازندگان گذشته! چه خوب گفت اون بنده خدا که گذشته رفته و تموم شده، آینده را فدای گذشته نکنیم.
حرف ها معجزه میکنند گویا! چند سال پیش که کوچیکتر بودیم و سیاست نمیدونستیم چیه، تو مدرسه و جاهای دیگه همه مثل هم بودیم: دانش آموز. اما الان چون از چیزایی که نباید انتقاد میکردیم انتقاد کردیم شدیم دستور بگیر از آمریکا، شدیم بی دین، شدیم دشمن، حتی انسان بودنمون هم زیر سوال رفت و تو چشم ما نگاه کردن و گفتن خوک و خوک صفت!!! اما همونایی که مثله ما یه زمانی دانش آموز بودن چون چشمشون رو به روی واقعیت بستن شدن علی و عدالت علی! کاش ماجرا همین جا تموم میشد و ما از گذشته دیگران اطلاع نداشتیم.
تا دیروز آینده ساز بودیم و نخبگان این آب و خاک مقدس حالا شدیم دشمن این خاک. تا دیروز قرار بود ایران را بسازیم با نظرات ارزشمندمون اما الان نظران ما انقلاب مخملیه. اگه یه روزی تو این مملکت بتونیم کسی بشیم و کاری بکنیم همه جا جار میزنن که به واسطه هدایت های دیگران بود که ما به اینجا رسیدیم، اما اگه نتونستیم چشممون رو به روی واقعیت ببندیم و ناچار شدیم از ایران بریم میشیم خائن به مملکت، دشمن مملکت.
نتیجه: ما چه بخوایم و چه نخوایم همواره دشمن این خاکیم. حالا این سوال پیش میاد که واقعا یه عقیده انقدر مهم هست که بشه انقدر پاش موند یا این که گر خواهی رسوا نشوی همرنگ جماعت شو … ؟؟؟